آتش و آب و آبرو

آتش و آب و آبرو با هم.

هر سه گشتند. در سفر. همراه.

 

عهد کردند. هر یکى گم شد.

با نشانى ز خود. شود پیدا.

 

گفت آتش. به هر کجا دود است.

میتوان یافتن. مرا آنجا.

 

آب گفتا. نشان من پیداست.

هر کجا باغ هست و سبزه بیا.

 

آبرو رفت و گوشه اى بگرفت.

گریه سر داد. گریه اى جانکاه.

 

آتش آن حال دید و حیران شد.

آب. در لرزه شد. ز سر تا پا.

 

گفتش آتش. که گریه ى تو ز چیست ؟

آب گفتا. بگو نشانه چو ما

 

آبرو لحظه اى به خویش آمد

دیدگان پاک کرد و کرد نگاه

 

گفت. محکم مرا نگه دارید

گر شوم گُم نمیشوم پیدا.......

 «رهی معیری»

/ 0 نظر / 8 بازدید