حکیم و زن هرزه

حکیمی به دهی سفر کرد، زنی که مجذوب سخنان او شده بود از حکیم خواست تا مهمان وی باشد. حکیم پذیرفت. کدخدای دهکده خود را هراسان به حکیم رسانید و گفت: این زن هرزه است به خانه او نروید. حکیم گفت: یکی از دستانت را به من بده؛ کدخدا یکی از دستانش را در دستان حکیم گذاشت. آنگاه حکیم از او خواست تا کف بزند. کدخدا گفت: هیچکس نمی تواند با یک دست کف بزند. حکیم پاسخ داد:
آری هیچ زنی نمی تواند به تنهایی هرزه باشد، مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند! به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش!

/ 0 نظر / 6 بازدید